تو انسان باش
نمیخواهد مسلمان باشی!

باخدایت هر روز حرف بزن
شکرگزارش باش با زبان خودت فارسی
خدا میفهمد حرفهایت را,
نترس خدا عرب نیست!

توحق کسی را نخور
دلی را نشکن
غمگیني را شاد کن
مریض را مداوا

تو به اندازه ی توانت خوب باش
و خوبی کن!
بخدا خدا همینجاست
در دل تو در افکارت!

نه در دینت
نه در مذهبت
و نه در نمازت !



تاريخ : یکشنبه 25 مهر 1395 | 10:29 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)
برِ جاده چشم دوخته به پنجره اتوبوس هایی که پشت هم ،
 
قطار قطار میگذرند .
 
با نگاهی غرق امید ،
 
مسافران خسته و خاک آلودش را میجورد ...
 
همانان که سالها در بند شکنجه و فریاد ،
 
آزاده بودند ...
 
تازه عروسی که از روز مرصاد ،
 
مژه مژه نگاه نگرانش را ،
 
پل زد به آن سوی شط ...
 
تا شاید آن غروب های دلگیر شرجی بفهمند ،
 
امید و انتظار ،
 
مثل خربزه و عسل هر دو شیرین اند ،
 
اما نه با هم ...
 
اتوبوس ها می آیند و میروند و تو "یوسف بغدادی" ،
 
هنوز چهره نگشادی ...
 
فهمید...
 
میداند عزیز شده ای ...
 
اصلا ترنج به دست آمده تا روزه های نذری اش را افطار کند ...
 
هلال ماه رویت شد...
 
چه فرخنده فطری که سجده گاه نمازش ،
 
شانه دلدار است...
 
حالا احسن القصص را دوباره بخوان ...
 
آخرش شیرین است مثل عسل ...
 
ماه عسل ...
 
و پابوس حضرت که میسر نشد ...
 
اباعبدالله تو را طلبید و امام رضا او را ...
 
حالا تو یک کربلا به او بدهکاری و او یک مشهدالرضا...

 



تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 | 17:46 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

خدایا !

سوت پایان را بکش ...

ما قاعده این بازی را بلد نیستیم ...

ما اخلاق را کشتیم ،

دور نعشش کِل کشیدیم و در متروک ترین جای زمین دفنش کردیم ...

کوه را بلعیدیم ...

جنگل را دار زدیم و دریا را سر کشیدیم ...

و حالا لایعقل و حریص ،

چشم دوخته ایم به ماه ،

که چطور میشود از آن سینه ریزی ساخت ،

دوخته بر یقه ملکه سالمند ...

خدایا !

سوت پایان را بکش ...

ما قاعده این بازی را نمیدانیم ...

ما خوشه گندم را سوزاندیم ،

مبادا کودکی در آفریقا سیر شود ...

و بعد آن سر دنیا ،

در کنسرت عمو زاده اش ،

جیغ کشیدیم و گلو پاره کردیم ...

ما عشق را در سینه ترانه ای مسلول ،

حبس ،

انسانیت را لای چرخ دنده های ماشینی غول آسا خرد و خوشبختی را در حصار مرزهای خودساخته ممالک ،

مصادره کردیم ...

خدایا !

سوت پایان را بکش ،

که ما را به سخت جانی خود ،

این گمان نبود ...



تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 | 17:34 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

خدایا...
قصه وکالت را زياد شنيده ام
اما قصه وکیلی چون تو را نه ...
تو که وکیل باشی همه حق ها گرفتنی است
پرونده ای که تو وکیلش باشی قصه اش ستودنی است
از روزی که ایمان آوردم، تو وکیل منی و تنها پناهم
و تو در این عشق بازی، پرده از رازی بزرگ برداشتی، رازی که اسمش را می دانستم اما رسمش را ...

رازی بنام "توکل" ...
"توکل" قصه ای است که از روز ازل برایمان خواندی و گفتی در هر تاریکی و پیچ و خم دنیا و حتی در تمام لحظات روشنایی،
دستانت در دست من است ...
بنده من، نگران نباش و به من اعتماد کن...
"توکل" ...
و فهمیدم :
"حسبنا الله ونعم الوکیل"



تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 | 12:36 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ﺍﺯ ﮔﺮﻩﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺷﻤﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﻠﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ،
ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﻡ،
ﮔِﺮِهی ﺑﻪ ﻧﺎﻓﻢ ﺯﺩﻧﺪ، ﮐﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ
ﮔﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﻢ!
ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﻩ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﻩﻫﺎﺳﺖ!
ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺻﺒﺮ، ﻫﺮ ﮔﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺭﻧﮕﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺮﻩ ﺑﻌﺪﯼ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺭﻗﻢ ﺯﺩﻩ ﺩﺍﺭﻡ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺮﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﺮﻩ ﻓﺮﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺒﺎﻓﻢ...
ﻓﺮﺷﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻧﻘﺸﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻓﺘﻨﺶ ﺑﺮﮔﺰﯾﺪﻩ...
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﻣﻦ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ
ﺷﮑﺮﮔﺰﺍﺭﻡ...



تاريخ : پنج‌شنبه 22 مهر 1395 | 20:09 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

هر جا
که هستی
حاضری
از دور
در ما ناظری

شب خانه
روشن
می شود
چون یاد
نامت می کنم



تاريخ : پنج‌شنبه 22 مهر 1395 | 20:02 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ،

بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ،

بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.

دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.

(( خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان،

اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار ))

صاحب خانه گفت دوباره بخوان!

مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دوباره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست!!!

در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی ،

ولی تا وقتی که تو نوشته هایت را نخوانده بودی نمی دانستم که چنین جایی دارم ...

خیلی وقت ها نعمت هایی را که در اختیار داریم را نمی بینیم چون به بودن با آنها عادت کرده ایم ،

مثل سلامتی ، مثل نفس کشیدن ، مثل دوست داشتن ، مثل پدر ، مادر ، خواهر و برادر ، فرزند ،

دوستان و همکاران خوب و خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادت کردیم ولی نعمتهای بزرگ پروردگار مهربونمون هستن...

پروردگارا سپاس بابت تمام مهربونیهات و تمام این نعمتهای بی دریغت...



تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 12:56 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ایمــان دارم که
قشنگ ترین عشـق

نگاه مهــربان خـداونــد
به بندگانش استـــ

زندگے را به او بسـپار....



تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 12:35 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

یڪ وقـٺ هـایـۍ بـنـشـیـن و خـلوٺ ڪن
نـگــاه ڪن بـہ اطـرافـٺ
بـہ خـوشبـخـتـۍ هـایـٺ
بـہ ڪسانـۍ ڪہ دوسـتـٺ دارنـد
بـہ چـیزهـایـۍ ڪہ ‌دوسـتـشان دارۍ
و بـہ‌ خدایـۍ ڪہ‌ تـنھـایٺ‌ نـخواهد گذاشـٺ
آنـجاسـٺ ڪہ آرامـش را پیــدا میڪنـۍ



تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 12:30 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

خدایا...
خواستم بگویم تنهایم
اما نگاه خندانت،مرا شرمگین کرد!!!
چه کسی بهتر از تو....!!!



تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 12:24 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید